close
تبلیغات در اینترنت
ماجراي زن خوش اخلاق و مرد بداخلاق
ماجراي زن خوش اخلاق و مرد بداخلاق
محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ...
آخرین مطالب
لینک دوستان
+ نویسنده mohammad در یکشنبه 09 شهريور 1393 | نظرات()

اصمعي (وزير مامون) مي گويد: روزي براي صيادي به سوي بيابان روانه شديم. من از جمع دور شدم و در بيابان گم شدم، در حالي که تشنه و گرسنه بودم به اين فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خيمه اي افتاد. به سوي خيمه روان شدم، ديدم زني جوان و با حجابي در خيمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرماييد. بالاي خيمه نشستم و آن زن هم در گوشه ديگر خيمه نشست. من خيلي تشنه بودم، به او گفتم: يک مقدار آب به من بده: ديدم رنگش تغيير کرد، رنگش زرد شد. گفت: اي مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (يکي از حقوقي که مرد بر زن دارد اين است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداري شير دارم. اين شير براي نهار خودم است و اين شير را به شما مي دهم. شما بخوريد، من نهار نمي خورم. شير را آورد و من خوردم. يکي - دو ساعت نشستم ديدم يک سياهي از دور پيدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خيمه. پيرمردي سياه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالاي خيمه نشانيد. پيرمرد، بداخلاقي مي کرد و نق مي زد، ولي زن مي خنديد و تبسم مي کرد و با او حرف مي زد. اين مرد از بس به اين
زن بداخلاقي کرد من ديگر نتوانستم در خيمه بمانم و آفتاب داغ را ترجيح دادم. بلند شدم و خداحافظي کردم. مرد خيلي اعتنا نکرد، با روي ترشي جواب خداحافظي را داد، اما زن به مشايعت من آمد. وقتي آمد مرا مشايعت کند، مرا شناخت که اصمعي وزير مامون هستم.
من به او گفتم: خانم، حيف تو نيست که جمال و زيبايي و جواني خود را به پاي اين پيرمرد سياه بد اخلاق فنا کردي؟ آخر به چه چيز او دل خوش کردي، به جمال و جوانيش؟! ثروتش؟! تا اين جملات را از من شنيد، ديدم رنگش تغيير کرد. اين زني که اين همه با اخلاق بودف با عصبانيت به من گفت: حيف تو نيست مي خواهي بين من و شوهرم اختلاف بيندازي. چون زن ديد من خيلي جا خوردم و ناراحت شدم، خواست مرا دلداري داد و گفت: اصمعي دنيا مي گذرد، خواه وسط بيابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسايش، خواه در رنج و سختي. اصمعي، امروز گذشت. من که دربيابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم مي بودم باز مي گذشت. اصمعي، يک چيز نمي گذرد و آن آخرت است. اصمعي من يک روايت از پيامبر اکرم (ص) شنيدم و مي خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: ايمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعي، من در بيابان به بداخلاقي و تند خويي و زشتي شوهرم صبر مي کنم و به شکرانه جمال و جواني و سلامتي که خدا به من عنايت فرمود، به اين مرد خدمت مي کنم که ايمانم کامل شود





تعداد بازديد : 84
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,